خود شناسی

خود شناسی

خود شناسی

خودشناسی چیست؟

چگونه آرزو می‌کنیم؟

سقراط چگونه آدم‌ها را با خود شفاف می‌کرد؟

چرا انسان اشرف مخلوقات است؟

اگر در مراسم تشییع خودمان باشیم چه آرزویی داریم؟

چرا کسی که به خودشناسی می‌رسد نگاه بازتری دارد؟

 

 

 

اسب سواری‌، مردي چلاق را سر راه خود دید که از او کمک می‌خواست. مرد سوار دلش به حال او سوخت، از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند. مرد چلاق وقتی بر اسب سوار شد‌، دهنه‌ی اسب را کشید و گفت اسب را بردم و با اسب گریخت!

اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد: تو، تنها اسب را نبردی، جوانمردی را هم بردی! اسب مال تو؛ اما گوش کن و ببین كه چه می‌گویم! مرد چلاق اسب را نگه داشت، مرد سوار گفت: هرگز به هیچ‌کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی، زیرا می‌ترسم که دیگر هیچ سواری به پیاده‌ای رحم نکند!

همه‌ي ما انسان هستیم اما چرا یکی کمک می‌کند و یکی جوانمردی را می‌دزدد. مگر آنها چه تفاوتی دارند؟

در خیلی از سایت‌ها یا مقالات، خودشناسی را اینگونه تعریف کرده‌اند که خودشناسی یعنی کشف استعدادها و مهارت‌ها و برای اینکه بتوانید به خودشناسی برسید، باید آرزوها، علایق، ارزش‌ها و شخصیت خود را پیدا کرده و آن را ساماندهی کنید. خب این خیلی خوب است که ما این موارد را ساماندهی کنیم چرا که بسیار به ما کمک می‌کند تا بتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم. اما ارزش‌ها، آرزوها و شخصیت من چگونه به وجود می‌آیند؟ به نظر من بر اساس تفکرات و نگاه ما به دنیا و آخرت است، این که هرجور دنیا را ببینیم همان‌گونه آرزو می‌کنیم و همان‌طور که آرزو می‌کنیم، همان‌طور ارزش‌هاي ما به‌وجود می‌آید و کسی که فقط دنیا را به چشم پول و درآمد نگاه می‌کند ارزش و آرزوی آن شخص پول می‌شود و شخصیت او هم بر این اساس شکل می‌گیرد. کسی که دنیا را جايگاه عبادت می‌بیند فقط به عبادت و راز‌و‌نياز مي‌پردازد در صورتی که امام صادق(ع) فرموده‌اند که یک ساعت تفکر بهتر از 70 سال عبادت است.

البته هردوی این موارد عبادت و پول خوب است اما مهم‌تر از آن این است که اول هردو را با هم داشته باشیم و مهمتر از آن این است که ما هدف از خلقت انسان را بدانیم و بدانیم كه چرا خداوند در قرآن می‌فرماید انسان اشرف مخلوقات است. منظور چیست؟ هرچقدر هم که عبادت کنیم از فرشتگان معصوم‌تر نیستیم اما با این حال مقام انسان از فرشتگان هم بالاتر است پس اصل خودشناسی یعنی اصل انسان‌شناسی و ما برای اینکه ارزش‌ها و اهداف واقعی و حقیقی خود را پیدا کنیم نیاز داریم که اصل انسان‌شناسی و خودشناسی را یاد بگیریم.

در دوران دانشجویی و در مقطع کارشناسی که بودم یک روز یکی از دوستانم به استاد گفت این مطالبی (مدارهای الکترونیکی) را که یاد می‌گیریم اگر به جای دانشگاه نزد یک تعمیرکار رفته بودیم بهتر یاد می‌گرفتیم چرا که آنجا می‌توانستیم کار را از نزدیک لمس و تجربه کنیم.

مثلاً کسی که دوسال شاگرد مکانیک بوده، خیلی بهتر از کسی که 4 سال درس مکانیک خواند باشد می‌تواند ماشین را تعمیر کند. اما استاد جواب خوبی به دوستم داد: من همیشه سعی کردم در همه ابعاد زندگی‌ام از پاسخ استادم استفاده کنم. او گفت: به کسی که به‌صورت تجربی مهارتی را یاد می‌گیرد تکنسین می‌گویند و فرق یک تکنسین با یک مهندس این است که یک مهندس علت کار خود را می‌داند اما یک تکنسین علت کار خود را نمی‌داند. تونی رابینز درباره این موضوع می‌گوید: اگر مغز خود را نشناسید چگونه می‌خواهید از آن استفاده کنید. بنابراین خوش به حال کسی که مهندس زندگی خود باشد، علت‌ها را بداند و بر آن اساس آرزوها و ارزش‌های خود را ساماندهی می‌کند.

مهم‌ترین مبحث در این فصل یعنی خودشناسی را تشریح می‌کنیم. همه این‌ها را گفتیم تا یاد بگیریم که به کجا می‌رویم.

روزی سقراط حکیم مردی را دید که در حال رفتن به سرکار است. از او پرسید که شغل شما چیست؟ مرد گفت: من نجار هستم. سقراط پرسید: چرا نجار شدی؟ مرد گفت: چون شغل پدرم است. سقراط: اصلاً چرا کار می‌کنید؟ مرد: به خاطر اینکه پول به‌دست بیاورم. سقراط: پول را براي چه مي‌خواهي؟ مرد: خب معلوم است پول را براي زنده‌ماندن مي‌خواهم. سقراط دوباره از مرد پرسید: خب برای چه می‌خواهی زنده بمانی و مرد پاسخ داد: خب معلوم است دیگر می‌خواهم زنده بمانم تا زندگی کنم و در نهایت سقراط با این دسته از سوال‌های معروف خود مردم را با خودشان شفاف می‌کرد تا اینکه بفهمند چرا کاری را انجام می‌دهند.

نتیجه‌گیری: واقعاً خیلی از ما فقط پول درمی‌آوریم که زنده بمانیم و می‌گویيم می‌خواهیم زندگی کنیم. اما نمی‌دانیم معنای حقیقی زندگی چيست و زندگی‌کردن را با زنده‌ماندن اشتباه گرفته‌ایم. جمله‌ي زیبایی از دارن هاردی شنیده‌ام و بسیار برایم جالب است. دارن هاردی مي‌گويد من در دنيا دو روز را خیلی دوست دارم، اول روزی که به دنیا آمدم و دوم روزی که فهمیدم چرا به دنیا آمده‌ام.

از آن زمان زندگی برایم شیرین شد. از آن زمان یاد گرفتم که باید هدفمند زندگی کنم تا مانند 80 میلیارد آدم که در کره زمین زندگی می‌کرده‌اند و هیچ اثر و آثاری را از خود به جا نگذاشته و فقط زنده مانده‌اند تا روزی از بین بروند نباشم، بلکه تصمیم گرفتم که انسان بیشتر از یک نفر باشم تا مؤثرتر از یک نفر زندگی کنم و دنیا را برای خود و دیگران تبدیل به جایی بهتر کنم. اکنون که این کتاب را می‌نویسم به رسالتی که برای خود دارم فکر می‌کنم و به این فکر می‌کنم که اگر فقط یک نفر تحت تأثیر این کتاب زندگی‌اش تغییر مثبتی داشته باشد و آن هم یاد بگیرد که چرا به دنیا آمده است، آن زمان من موفق شده‌ام که انسان بیشتر از یک نفری باشم و دنیا را برای خود و دیگران تبدیل به جای بهتری کنم.

انسان ارزش بسیار بالایی دارد و وقتی که کسی درک کند که ارزش انسان چقدر بالا است می‌توان گفت تا حدودی خودش را شناخته است.

براي دانلود مقاله و كتاب الكترونيكي بيشتر كليك كنيد

زمانی که خداوند انسان را آفرید به همه‌ي فرشتگان گفت که به او سجده کنند، مگر انسان چه مقامی داشت؟ چه ارزش والا و بالایی داشت که خداوند به فرشتگان امر کرد که به او سجده کنند و احتمالاً همه می‌دانیم که همه‌ي فرشتگان سجده کردند به‌جز ابلیس که از جنیان بود، سپس خداوند به ابلیس گفت که چرا سجده نمی‌کنی؟ ابلیس پاسخ داد: که من را از آتش آفریدی و او را از خاک و من از انسان برترم پس سجده نمی‌کنم.

قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ ۖ قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ (خدای متعال بدو فرمود: چه چیز مانع تو را مانع از سجده (آدم) شد که چون تو را امر کردم نافرمانی کردی؟ پاسخ داد که من از او بهترم، که مرا از آتش و او را از خاک آفریده‌ای)[1].

سپس خداوند به ابلیس گفت که تو جلد او را نگاه نکن من از روح خود در او دمیده‌ام.

وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي[2] (از روح خود در او دميدم)

بنابراین ارزش و مقام انسان به جلد و ظاهر او نیست بلکه به روح و باطن اوست و این ارزش آنقدر بالا است که انسان را به اشرف مخلوقات تبدیل کرده است اما تا زمانی که خودمان را نشناخته باشیم نمی‌توانیم به حقیقت این ارزش‌ها پی ببریم.

گاهی از مواقع شاهد آن هستیم که خیلی از افراد ارزش خود را نمی‌دانند و زندگی را برای خود و دیگران به جایی بدتر از حالت فعلی تبدیل می‌کنند. چند وقت پیش یکی آز آشنایان نزدیک ما به همراه خانواده خود در منزل ما میهمان بودند، آخر شب که به منزل خود رفتند دیدند که دزد وارد خانه آنها شده، همه چیز را به هم ریخته و کلی وسایل برقی و طلا دزدیده بودند، همان شب که من هم متوجه شدم به منزل آن شخص رفتم و دیدم که در حال گریه کردن است، به خاطر فشار عصبی نمی‌تواند درست حرف بزند، آن لحظه هیچ چیزی برای گفتن نداشتمُ فقط سکوت کردم و  به شدت افسوس خوردم، افسوس از اینکه واقعا نمی‌توانستم درک کنم، نمی‌توانستم درک کنم که یک نفر سال‌های سال برای زندگی خود تلاش می‌کند تا خود و جامعه خود رشد کند و یک نفر دیگر در یک شب نصف زندگی کسی را نابود می‌کند، او را می‌گریاند و به جامعه آسیب میزند.

خودشناسی در زندگی هرکسی مهم‌ترین بخش از زندگی او است چرا که هرکسی تمام زندگی خود را بر اساس درک و ادراکی که از زندگی به دست آورده است بنا می‌کند و می‌توان گفت که ادراک زیر مجموعه، بناي کل زندگی است و ما هر چه که داریم و به‌دست خواهیم آورد بر اساس همین ادراک است. در این میان اگر کسی بتواند با این ادراک که برای چه متولد شده و به کجا قرار است كه سفرکند، آن وقت است که با یک دید متفاوت به دنیا نگاه می‌کند. شاید.

مثلاً زمانی که یکی از بستگان کسی فوت می‌کند و دیگران در مراسم تشییع آن شخص شرکت می‌کنند، برای چند دقیقه خیلی از افراد به رفتار و کردار خود فکر می‌کنند و به این فکر فرو می‌روند که در آخر هرکسی به کجا خواهد رفت. در آن چند دقیقه همه‌ي‌ آدم‌ها به شدت تحت تأثیر این جمله قرار خواهند گرفت که من در این دنیا چه کاری انجام می‌دهم. اما متاسفانه این تفکر فقط برای چند دقیقه است و دوباره هرکسی به رفتارهای گذشته خود برمی‌گردد.

بنابراین کسی که بداند به کجا می‌رود حتماً می‌داند که از کجا آمده و کسی که بداند از کجا آمده است می‌داند برای چه به اینجا آمده است و در نهایت کسی که به این حقیقت پی ببرد می‌تواند رسالت خود را در زندگی پیدا کند.

تغییر زندگی من

قدرت کتاب خواندن و سخنرانی‌ها را به هیچ عنوان دست‌کم نگیرید چرا که گاه فقط با یک جمله یک سخنرانی ممکن است کل زندگی شما تغییر پیدا کند، همان طور که برای من اتفاق افتاده است.

در سال اول دانشگاه از یک آقایی که در حوزه اسلام، تورات، انجیل و فراماسون تحقیق می‌کرد دعوت شد که به دانشگاه ما بیاید و برای ما سخنرانی کند. تا قبل از آن سخنرانی فقط یک دانشجوی بازی گوش بودم که نه می‌دانستم ارزش چی هست، نه هدفی داشتم و نه اینکه می‌دانستم معنی رسالت زندگی چی هست، کاملا عادی و معمولی زندگی می‌کردم تا زمانی که صحبت‌های آن عزیز را شنیدم به شدت علاقه‌مند شدم به این مطالب. متوجه شدم كه دنیا يك سکه دورو است که ما فقط یک روی آن را دیده‌ايم، یعنی زندگی معمولی و بدون شناخت واقعی. اما بعد از آن سخنرانی به شدت به روی دیگر سکه علاقه‌مند شدم و تصمیم گرفتم که دنبال آموزش‌های واقعی بروم. بعد از آن تلاش کردم تا اکثر در آن زمینه اطلاعات زیادی کسب کنم. این آموزش‌ها چنان روی زندگی و افکارم تأثیر گذاشت که سیر زندگی‌ام عوض شد. اهداف بزرگی که در سرم به وجود آمد باعث گردید تا بعد از دریافت کارشناسی الکترونیک، برای ادامه‌ي تحصیل، ارشد مدیریت  و بعد از آن ارشد دوم را در رشته روانشناسی  انتخاب كنم . البته اینبار کاملاً هدفمند تغییر رشته دادم. هرچند از یک لحاظ عاشق الکترونیک شده بودم نه به خاطر پیشرفت قطعات الکترونیکی بلکه به خاطر اینکه اکثر دروس الکترونيک، ریاضیات و تحلیلی بودند و به‌صورت غیرمستقیم من از این دروس یادگرفتم که چطور مسئله‌های زندگی خودم را تحلیل کنم و مسیر عصبی بسیار رضایت‌بخشی در مغزم ساخته شود.

یکی گفت چه دنیای بدی حتی شاخه‌های گل هم خار دارند و دیگری گفت چه دنیای خوبی حتی شاخه‌های پر خار هم گل دارند. عظمت در تفکر است نه در چیزی که می‌بینیم.

بنابراین ما براساس نوع نگاهمان به دنيا، تصمیم می‌گیریم چگونه زندگی کنیم. تصمیم درست ما برای زندگی نیز، از نگاه به دنیا نشأت می‌گیرد. و برای دیدن درست دنیا، راهی به جز خودشناسی نیست. برای خودشناسی باید سراغ خداشناسی برویم. برای قرارگرفتن در مسیر خدا‌شناسی راه‌های متفاوتی وجود دارد، اما شاید بتوان گفت یکی از راه‌های خوب ، مطالعه نجوم، زیست شناسی و شناخت چهره واقعی شیطان است؛ چرا که هر کدام از این موضوع‌ها به نوعی باعث شناخت ما نسبت به عظمت خداوند می‌گردد و وقتی شما با بزرگی و عظمت خداوند آشنا شوید پس می‌توانید روی خود شناخت پیدا کنید. وجود ما بخشی از وجود خداوند است که در قرآن گفته شده است: وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِی چرا که خدا از روح خودش در انسان دمیده است.

حال وقتی وارد دنیای خودشناسی می‌شویم مي‌توانيم دنیا را درست نگاه کرده و برای خود هدفی تعیین کنیم و اینکه می‌فهمیم چرا ما به دنیا آمده‌ایم. با نگاهی بازتر دنیا را نگاه می‌کنیم و از زندگی لذت خواهیم برد. البته در این شرایط وقتی چشم ما به کسانی می‌افتد که معنای زندگی را یاد نگرفته‌اند افسوس می‌خوریم و گاهی به‌شدت عصبانی مي‌شويم اما در نهایت یاد می‌گیریم که چه دنیای زیبایی در انتظار ما است.

اما راه رسیدن به خودشناسی چقدر سخت است، زمانی که در مقطع ارشد دانشجو بودم یک روز از یکی از اساتیدی که بسیار محترم سوالی پرسیدم که برای مبحث خودشناسی یک کتاب عالی و عمیق را می‌توانید معرفی کنید؟ اما آن استاد گرانقدر گفتند که سوال بسیار سختی پرسیدی! شاید بتوانم با کمک دوستان منبعی معرفی کنم. اما این صحبت تا همین جا ماند و دیگر ادامه نداشت. ولی بعد از گذشت چند ماه، خیلی اتفاقی متوجه شدم که مدت زمان زيادي است كه وارد بحث خودشناسی شده‌ام ولی خودم از آن بي‌خبر بودم.

براي دانلود مقاله و كتاب الكترونيكي بيشتر كليك كنيد

حدود80 میلیارد انسان تا به حال زندگی کرده‌اند. اما در بین آنها نام چند هزار نفرهستند که نامشان زنده مانده و مابقی تنها مثل یک گیاه که متولد مي‌شود، رشد كرده و از بین رفته‌اند. چرا که اصل و اساس زندگی و معنی و مفهوم خودشناسی یا انسان شناسی را یاد نگرفته‌اند و کسی که نداند به کجا می رود به ناکجاآباد خواهد رسید.

خودشناسی یعنی اینکه بفهمیم چرا به دنیا آمده‌ایم و اینکه در این دنیا چه نقشی مي‌توانيم داشته باشیم. خودشناسی یعنی اینکه بدانیم به چه علاقه داریم و استعدادمان در چه زمینه‌ای خوب پرورش يافته‌ و مسیرعصبی آن ساخته شده است و تلاش کنیم كه در آن حیطه بهترین زندگی خودمان را داشته باشیم.

خودشناسی یعنی در مسیری که زندگی می‌کنیم نسبت به کارهایی که انجام می‌دهیم آگاهی داشته باشيم. در واقع یعنی به ذات آن عملی که انجام می‌دهیم علم داشته باشیم.

 خودشناسی یعنی شناخت مغز، عظمت دنیا، شناخت شیطان. با قرار گرفتن در این مسیر است که می‌توانید قدرت و عظمت خداوند را ببینید، و در نهایت می‌توانید به دنیا نگاه بزرگ و درست‌تری داشته باشید. این نگاه بزرگتر همان دید ریشه‌ای است و آن وقت از خود خواهید پرسید من قرار است در کجای اين دنیاي بزرگ باشم و قرار است به کجا سفر کنم.

کسی که زندگی کند ولی به دنبال خودشناسی نباشد، شبیه به کسی است که در مسافرت به شمال و در مسير دیدنی‌ترین و لذت‌بخش‌ترین مکان‌های طبیعی خواب مانده باشد. در اصل می‌توان گفت كه کل زندگی خود را تا لحظه مرگ در یک خواب بزرگ غرق بوده و هیچ وقت متوجه نشده است.

یک کارگر ساختمانی را در نظر بگیريد که به جای ادامه‌ي تحصیل و آموزش دیدن صحیح، مدرسه را از سن نوجوانی رها می‌کند و وارد شغلی مانند مسافرکشی یا کارگری ساختمان می‌شود؛ این شخص فکر می‌کند زندگی یعنی زور زیاد زدن و باید با زور بازو كسب درآمد کند. از شش صبح تا غروب پرزحمت‌ترین کارها را انجام می‌دهد و در آخر یک دستمزد بسیار ناچیز در مقابل یک کار بسیار طاقت فرسا مي‌گيرد و بعد از گذشت چند سال متوجه می‌شود که سال‌ها چه کار بیهوده‌ای انجام داده است و به دلیل اینکه هیچگاه فرصت نداشته کار دیگری را انتخاب کند از انتخاب و تغییر مسیر می‌ترسد و یک عمر زندگی سخت و بدون نتیجه را دنبال می‌کند. به همین دلیل است که خیلی از ادم‌ها 80 سال عمر نمی‌کنند، فقط یک سال را هشتاد بار زندگی می‌کنند.

البته منظور از بیهوده بودن درآمد شغل‌های ضعیف است چرا که هر کشوری به انواع شغل‌ها نیاز دارد و اساساً اگر این شغل‌ها نباشد کار از کار جلو نمی‌رود. واقعیت این است که بعضی از شغل‌ها آنقدر کم درآمد و ضعیف هستند که هیچ‌گاه از نظر درآمدی شخص رشد نمی‌کند اما کسی که آموزش می‌بیند یا مهارتی تجربی را یاد می‌گیرد شاید چند سال دیرتر شروع به کار کند اما با سرعت بسیار بالایی از آن کارگر که خیلی زودتر شروع به کار کرده است سبقت می‌گیرد و یک زندگی کاملا موفق‌تر را تجربه می‌کند.

البته می‌دانم که خیلی‌ها لیسانس و فوق لیسانس دارند ولي بیکار هستند و در آخر به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسند. اما دراین کتاب منظور از آموزش‌داشتن، لیسانس و مدرک کاغذی دانشگاهی نیست چرا که این افراد فقط مانند مسافرانی هستند که می‌توانند به مسافرت بروند ولی کل مسافرت را در خواب باشند. همین مشکلات اقتصادی باعث شده است تا خانواده ها برای درمان بیکاری به تک فرزندی روی آورند و این طرز تفکر اساسا غلط است. چرا که هم خود را از داشتن نعمت فرزندان بیشتر محروم و هم اینکه در آینده جامعه را با مشکلات روبرو می‌کنند. اما افرادی که کمی خودشناسی را درک نمایند می‌دانند که چین با 1380 میلیون نفر هنوز هم با کمبود کارمند روبرو است. این یعنی کشور عزیزمان ایران از نظر موقعیت جغرافیایی و ثروت به اندازه‌‌ی لازم ظرفیت بالایی دارد. فقط کافی است از خواب غفلت بیدار شویم، آموزش درست ببینیم و به جای تفکر استخدام شدن در این شرکت یا آن شرکت، تفکر کارآفرینی را در خود پرورش دهیم. البته که قطعا نمی‌توان همه افراد جامعه کارآفرین باشند اما همین که این تفکر در ذهن عام مردم باشد تعداد زیادی کارآفرین از دل همین مردم بیرون می‌آیند. بنابراین اگر به جای بهانه‌گيري دنبال پیشرفت باشیم و یک بیداری کلی به وجود آید در ایران بهترین راه را خواهیم داشت چرا که جمعیت ما کم است و وسعت کشورمان زیاد. خطر غنچه ماندن دردناک‌تر از خطر شکوفا شدن است -آنیس نین

مهم‌ترین پیام کلیدی این مقاله

این فصل نیازی به پیام کلیدی ندارد چرا که مهم‌ترین فصل زندگی هر کسی است. بنابراین نمی‌توان پیام کلیدی خاصی را برای آن در نظر گرفت.

براي دانلود مقاله و كتاب الكترونيك بيشتر كليك كنيد

 

 

[1] سوره اعراف: آیه 12

[2] سوره ص: آیه 72

admin

من محمد مرادی هستم مدرس مهارت های زنگی

دیدگاهتان را بنویسید